گاه نوشت
گرچه این دنیا ندارد اعتبار مینوسم تا بماند یادگار
مرا چون آینه هر کس به کیش خود پندارد و الّا من چو می با مست و هشیار یکرنگم شبی در گوشه ی محراب قدری ربّنا خواندم اگر دنیا مرا چندی برقصاند ملالی نیست به خاطر بسپریدم دشمنان! چون نام من عشق است نمیشه گفت عقده شاید بشه اسمشو دلتنگی یا گرفتن دل شایدم غمگین بودن یا حسرت یا شایدم یک جور خالی شدن از دردهای درون از چیزهایی که میخوام یا رفتارهای که ناراحتم کرده یا هر چیزی که یه جوری منو رنجونده فقط میدونم وقتی از ته دلت فریاد بزنی خالی میشی انگار انرژی مضاعف میگیری و تموم ناراحتیهات از بین میره فریاد زدن مگه چند ثانیه یا حتی چند دقیقه طول میکشه ولی از همه چیز رهات میکنه شاید بیشتر اون انرژی که برای فریاد زدن میذاری باعث بشه که حس کنی از همه چیز خالی شدی ولی در هر صورت اخرش احساس میکنی سبک شدی نمیدونم چرا ؟ فریاد صدای درد درون گاهی دردهای درون رو نمیتونیم به هیچ شکلی بیرون بریزیم این یه بهانه است برای اینکه خودمون رو از غصه های درون رها کنیم به آینده پیش رو فکر کنیم و غمها رو فراموش کنیم اگه بخوای این حس رو تجربه کنی باید جایی باشی که فقط خودت صدای خودت رو بشنوی مثل کوه یا دشت اون وقت میفهمی فریاد زدنم نعمتی از نعمتهای خوب خداوند
که چون شببو به وقت صبح، من بسیار دلتنگم
همان یک بار تار موی یار افتاد در چنگم
که من گریاندهام یک عمر دنیا را به آهنگم


